تبليغاتX
REALISTNYMPH

REALISTNYMPH

و این روزها سخت پیله می تنم به دور خود

نمی دانم چه از آب در خواهم آمد

فقط می دانم که ناگزیرم

یا پروانه می شوم

و یا آنقدر درون پیله می مانم تا ...

تا اونی که انقدر اعصاب من رو بهم ریخت دهنش سرویس شه بعد بیام بیرون بهش بگم : " دیوس! الان خوبت شد؟ فهمیدی من چی کشیدم؟ بخدا اگه بفهمی!"

:l

+ نوشته شده در  Thu 17 May 2012ساعت 2:48 PM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

امشب یلداست

یلدا رو دوس دارم

ولی وقتی تنها زندگی می کنی و

خونواده ی دُرُس و دَرمونی نداری که شب یلدا دور هم جمع شین

فایده ش چیه؟

یلدا هم می شه یه شب مثه همه ی شبای دیگه

با این تفاوت که بر خلاف شبای دیگه

تو فیس بوکتم دیگه پرنده پر نمی زنه و تو با خودت فکر می کنی که الان یه جایی همه دور همن

بعدش تو می مونی و یه تیکه غم گنده تو گلوت که با فکر انار و هندونه هم

نمی تونی از گلوت بدیش پائین...


+ نوشته شده در  Wed 21 Dec 2011ساعت 5:50 PM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

گمان می کردم رها شدم از خیالت

حال چه شده که با ریزش اولین باران پائیزی

اینچنین قلبم را در چنگت گرفته ای

گمان می کردم

خاطره ی چشمانت را

در نگاهی جدید می توانم مدفون کنم

حال چه شده

که این چنین بی پروا

یادِ نگاهت هجوم آورده بر چهار دیواری

اتاقی

که بی عطر تو

ملال آورترین سلول دنیاست

رهایم کن ...رها

+ نوشته شده در  Mon 28 Nov 2011ساعت 9:47 PM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

بعضی وقت ها دوست دارم

در خانه

 با انگشت شست پای چپم به گفتگو بنشینم

افکار روشنی دارد

حس نمی کنی در حین بحث مدام دنبال سوتی گرفتن و کوباندن طرف مقابل است

در خیلی از مسائل دیدش نسبت به من جامع تر و تکامل یافته تر است

تنها یک جای کارش می لنگد

شناخت خوبی از دنیای بیرون ندارد

به جز روزهای گرم و تابستانی و گشت زنی با رفقای صندل به پا

چیز دیگری نمی داند از آن بیرون

اما مهم نیست

چون برای بیرون از خانه رفیق شفیق دیگری برای بحث های روشنفکری ام دارم

شست دست راستم که قرص و استوار

در تمام مدت همراهی ام می کند.

+ نوشته شده در  Fri 18 Nov 2011ساعت 11:0 PM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

فکر کنم سه-چهار سالی می گذره از آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم،

الان که برگشتم اینجا حس می کنم رو در و دیوارا پرُ تار عنکبوتِ.

هیچی تو ذهنم نیست، نمی دونم چی می خوام بنویسم...فقط می دونم که باید بنویسم

...دلم تنگ شده بود برای اینجا، تمپلتِ قدیمی رو دیگه ندارم، اون برفا با اون فیلای بادکنکی

دلم تنگ می شه براشون ...

دیگه فعلا همین!

+ نوشته شده در  Fri 18 Nov 2011ساعت 3:53 AM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

و زائر تنها سپری کرد نیمه ی باقی مانده ی عمرش را

به طواف بنفشه ای زود رس

روئیده میان سفیدی برف های کنار جاده...

+ نوشته شده در  Tue 25 Nov 2008ساعت 8:3 AM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

آدما میان آدما میرن ٫ من فقط اینجا واسادم ٫ این گوشه.

ماشینا بوق می زنن ٫ راننده ها فحش می دن ٫ من فقط اینجا واسادم این گوشه.

موشها تو جوب می لولن٫ گربه ها تو سطل آشغال٫من فقط واسادم٫ اینجا ٫ این گوشه.

صفه سینما شولوغه ٫ تو گوشیا داد می زنن٫ اما من فقط اینجا واسادم٫این گوشه.

تو که نیگا می کن و منو نمی بینی٫... اون کلاغه رو می بینی گوشه ی خیابون؟...

+ نوشته شده در  Sun 26 Oct 2008ساعت 11:21 AM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

ببین خدا این پست فقط واسه تو هستش.عااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم.
+ نوشته شده در  Mon 6 Oct 2008ساعت 7:4 PM  توسط جن درختی واقعگرا 

شب اول قبر٬ قبل از اینکه نکیر و منکر بیان سراغش

زندگیش رو خط به خط مرور کرده بود.

نه به کسی قرضی داشت ٬ نه مال کسی رو به ناحق خورده بود.

روزه نمازاشم کامله کامل بود.از همه ی اینا گذشته کلی هم نماز شب و

دعای فرج و زیارت و حج تو کارنامه ش داشت که خودش کم امتیازی نبود.

اما حالا که نکیر با اون چشای سیاه و شفافش زل زده بود تو چشاش و

ازش می پرسید :"تا حالا عاشق شدی؟"

خاطره ی یه جفت چشم عسلی که مدت ها پیش فکر می کرد با یه توبه

ویه مقدار دیه و زکات پرونده ش بسته شد ٬ دوباره داشت دلشو می لرزوند.

+ نوشته شده در  Fri 3 Oct 2008ساعت 5:47 PM  توسط جن درختی واقعگرا  | 

اعصاب ندارم ۰ ترکیدم* تا یه مدتم حوصله ی نوشتن ندارم.

قرار بود اینجا یه چیزه خوب بنویسم اما نمی شه.این سیستمه مزخرفم علامته کاما

نداره همین که هس.

+ نوشته شده در  Mon 25 Aug 2008ساعت 4:30 PM  توسط جن درختی واقعگرا  |